|
٠•● شـــریــک لحـظـــه ها،خــــــدا ●•٠
ღخــــــدا را عشق است نه بنده ی خــــدا راღ
|
می روند و می روند و می روند . . . یاران...دوستان وحتی عشق... وامــّــا چــه می مانــد بـجــز خاطــرات... کــلاس آرامــ می شـــود.... نیمکت ها بی حــرکــت خــاکـــ می خـــورنـــد... فقــط بــاد می مــانــد.... کـــه پنجـــره ی کــلاس و پــرده ی پشــت ســـر فاطمـــه را به حــرکــت در می آورد... هیــچ نمی مــاند بـجــز نـقـاشی های روی میــز... از دوستــت دارم گرفتــه تــا خدایــافقــط این امتحـــان را کمــک کن بقیه را می خــوانــم... دیگــر کــلاس عطــر و بــوی خوراکــی نمی دهــد... دیگر تختــه پـــُــر و پــــاکــــ نمی شـــود... و همـــه چیــز ساکـــن ، در سکــوت به ســـر می بـــرد... برگـــه ی تذکــر نظافــت تکــه چسبــش کنــده شده و از یــک گــوشــه آویــزان شده و دیگر کسی نیست که آن را جـــدی بگیرد یــا بــه آن بخنــدد... دل هــا می مانند در دور دســت ها ، دل هایی پــُــر از خاطــره ، همچون دل خــراســانــی... که شب ها و ر وزها را می گذراند و می گویید کاش فقط یک روز دیگر برگردد، تا بتــوانــم از تـــه دل بخنــدم... ( دلنوشته ی دوست خوبم : شیریـــن دلم تنگ میشود برای تک تک لحظه هایی که پشت نیمکت مدرسه گذراندم... از استرس و تشویش اولین سال تحصیلی و لذت آموختن حرف به حرف کلمه ی بابا آب داد ، سختی جدول ضرب ولذت اولین نماز ، زلزله ی بم ، از اولین تجربه ی مجری گری ، از اولین نشانه های بلوغ ، اعتراف صمیمی ترین دوستم به عاشقی ، از هوس های زود گذر نوجوانی ، از عشق براد پیت و حسرت زیبایی نیکول کیدمن ، از اولین و آخرین تجدیدی ، از شروع خودساختگی ها ، از مرگ زن عمویم تا اینجــایی که الآن هستم... دختر ۱۸ ساله ای که دلش هوس ۸ سالگی میکند... دلم تنگ میشود برای: دلم برای همه ی خاطراتمان ، خرابکاری هایمان ، بازیگوشی هایمان ، سوتی هایمان تنگ میشود... دلم برای چهارم تجربی گفتن های مدیر ، معاون ، ناظم تنگ میشود... دلم برای همه ی دلتنگی هایم تنگ میشود (طنـ ـ ـ ـاز
[ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 ] [ 5:48 بعد از ظهر ] [ •° طنـ ـ ـ ـاز •° ]
[ ]
خدایـــــــــا . . . قـــدری آرامتـــــــر . . . نیــازی به زمیــــن لرزه نبـــــــود . . . کاخ آرزوهای این مــــردم بـــه تلنگـــری هم فرو می ریخـــت . . . "مــــردم بـــوشهـــــــــر تسلیــــت " [ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 ] [ 7:54 بعد از ظهر ] [ •° طنـ ـ ـ ـاز •° ]
[ ]
چـــه تعبــیری خــــدا در نقطـــه دارد؟ کــــه تفسیــری جـــــدا هــرنقطـــه دارد... بـــه تعــداد بهـــار عمـــر زهـــــرا (س) همیــن انــدازه کوثـــــر نقطـــه دارد؟
(سوره ی کوثر هجده نقطه دارد)
خزان زود هنگام و کبود شدن یــاس بوسـتان پیامبــر تسلیت بــاد...
[ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 ] [ 7:15 بعد از ظهر ] [ •° طنـ ـ ـ ـاز •° ]
[ ]
دوازده ماه گذشت..... بعضی ها دلشون شکست... بعضی ها دل شکستن.... خیلی ها عاشق شدن... و..... خیلی ها تنهــا..... خیلی ها ازبین ما رفتن... خیلی ها بین ما اومدن... گریه کردیــــم... و.... خندیـــــدیــــم... سال۹۱ هم گذشت... سالی پــُــر ازخاطره ها... تویه این سال خیلی ها خودشونو ساختن... وخیلی ها هم.... باهمه ی خوبی ها وبدی ها... هرآنچه که بود،،، برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد... برگی دیگر از درختان زمان بر زمین افتاد... سالی دیگر گذشـــت... روزهایتان بهاری وبهارتان جاودانه باد...
طنـ ـ ـ ـآز نوشت:زن عموی عزیزم فراموش نخواهی شد حتی در پس این روزمرگی ها، دلم اندازه ی همه ی دلتنگی هایم برایت تنگ است...یادش بخیر نوروز۹۱ وقتی کنارمان بودی وبا آن لبخند زیبای همیشگیت نگاهمان میکردی... باورش هنوز هم سخت است هشت ماه ونوزده روز گذشت... فراموش نخواهی شد هرگـــــز ...
برچسبها: نوروز92مبارکــــ [ یکشنبه چهارم فروردین 1392 ] [ 6:25 بعد از ظهر ] [ •° طنـ ـ ـ ـاز •° ]
[ ]
برای پریای عزیزم: وقتی پریای قصه ی ما عاشق شد،فکر کرد بزرگ شده... وقتی به عشقش رسید،فکر کرد خوشبخت شده... وقتی خیانت دید،فکر کرد پیر شده... وقتی تنهاش گذاشت،فکر کرد بدبخت شده...
اما پریای من،طناز بهت حقیقت رو میگه : حقیقت اینه که تو خام بودی و امروز با وجود این تجربه ها، که مثل آتیش تمام وجودت رو دربر گرفته پختـه شدی... قبول دارم تویه این راه خیلی چیزا رو از دست دادی و از همه مهمتر اعتماد رو... از خدا میخوام اونیکه لیاقت تو و قلب پاک ومهربونت رو داره،سر راهت قرار بده و در کنار اون حس قشنگ اعتماد و تکیه گاه استوار و همیشگی رو دوباره حس کنی... وبخندی به همه ی اون روزهایی که فکر میکردی بدبخت تر از تو کسی نیست...(آمیـــــن)
ــــــ
برای فاطمه ی عزیزم:
فاطی اشتباه تو شاید این باشه که همه ی خواسته هات کوچیکن در صورتیکه شاید خدا برای تو یه چیز خیلی بزرگ درنظر گرفته باشه... نمیدونم چرا اصلا نمیتونم قبول کنم که تویه این بازی تو شکستی،چون واقعا اینطور نیست... تو به معنای واقعی کلمه بـُـردی ... خانم دکتر آینده اینو بدون که آینده ی بزرگی در انتظارته،آینده ی خیلی بزرگ... و من بهت قول میدم که یه روزی میرسه که تو هم مثل من به این روزات بخندی،انقدر بخندی که از چشمات اشک بریزه... باورکن مسخره ترین کلمه تویه این دوره زمونه همین کلمه ی به قول یاس: عشق چیه بابا؟این حرفا رو ولش عشق رو دیدی سلام ما رو برسون بهش
خلاصه اینکه قربون دل دوتاتون بشم خدا گر ز حکمت ببندد دری،ز رحمت گشاید در دیگری
ــــــــــــ
[ جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 ] [ 8:31 بعد از ظهر ] [ •° طنـ ـ ـ ـاز •° ]
[ ]
صدبار دلم میخواست برم، این بارم یکیش ولی این دفعه جدی جدی میرم بدون حرفِ پیش
پیش تو بودن یا نبودن مگه فرقیم داره؟ تازه وقتی رفتم میفهمی دنیات یه چیزی کم داره !
یادته همه اش بهم میگفتی که فراموش کردن خیلی آسونه حالا بشین و تماشا کن از تو هیچی تو خاطرم نمیمونه
هرچی بینمون بود تمومه،دیگه شونه هات جای من نیست تویه مسیر سرنوشتت،از این به بعد ردپای من نیست
خوب منو به خاطرت بسپار،این منی که روبروتــه تماشا کن رفتن کسی رو که بعد از این دیدنش آرزوته
تو خودتو به خواب زدیو نمیتونم از این خواب زمستونی بیدارت کنم تو بزرگترین اشتباه زندگیم بودی که دیگه نمیخوام تکرارش کنم
طنـ ـ ـ ـآز نوشت:یعنی این ترانه ی محسن یگانه حکم آدرنالین رو برام داره،همچین سرحالم میاره که بانهایت خالی بندی میتونم یه دور تا بالای هیمالیا برم وبرگردم به جون گلی آقا از من به تو نصیحت تویه رابطه هایی که میدونی از ریشه و بــُـن خرابن تو اونی باش که میگه تموم وگرنه مطمئن باش ا ونیکه هم غرورش میشکنه هم دلش،اونیکه میبازه تویــــــــــــی... [ جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 ] [ 7:2 بعد از ظهر ] [ •° طنـ ـ ـ ـاز •° ]
[ ]
هی فلانی دیگر هوای برگرداندنت راندارم هرجا که دلت میخواهد بـــــــــرو فقط آرزو میکنم وقتی دوباره هوای من به سرت زد، آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزارشب گریه ، چشمانت بازهم آرام نگیرد و اما من... برنمیگردم که هیچ... عطر تنم را نیز از کوچه های پشت سرم جمع میکنم که نتوانی لـَــم دهی روی مبلهای راحتی وبا خاطراتم قدم بزنی... آری فلانی،قصه ی من و تو تمام شد پس برای همیشه آری برای همیشــــــــــه خــــــــداحافــــــظ
طنـ ـ ـ ـآز نوشت:فاطی جون نوشته رو حال کردی؟؟؟ [ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 ] [ 1:8 بعد از ظهر ] [ •° طنـ ـ ـ ـاز •° ]
[ ]
طنـ ـ ـاز نوشت: روز عشق رو به خدای خودم که همتا نداره وبه پدرعزیزم،تاج سرم وبه مادر نازنینم،رییس خونه تبریک میگم
<< اَلَیــسَ َاللّــه بکافٍ عبده ؟؟ >> برچسبها: ولنتایــــــن مبارک [ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ] [ 4:51 بعد از ظهر ] [ •° طنـ ـ ـ ـاز •° ]
[ ]
وچشمای قشنگ آبیشو به من میدوزه جز لبخند نمیتونم عکس العمل دیگه ای نشون بدم...
بلکه با طمانینه وسایل پذیرایی رو آماده میکنم....
نـــَــه،بلکه پامیشم با خجالت قضاشو میخونم تا یکم از بار گناهم کم بشه...
ولی هنوزم که هنوزه بازم یه جاهایی پام سست میشه ، بازم میشم همون بنده ی بی چاک و دهن بازم میشم همون دختر حسودی که رفتاراش غیر قابل پیش بینیه... اما این مهمه که من تصمیم گرفتم خوب باشم چون:
برچسبها: تمرین خوب بودن [ چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ] [ 2:46 بعد از ظهر ] [ •° طنـ ـ ـ ـاز •° ]
[ ]
بخاطر مونا... مجموعه ای بود که به ما یاد داد که میشه به درد خندید... وبازم به ما یادآور شد که کودکان اگر چه کودکند اما... بیشتر از ما میفهمند... بهتر از ما با سختی ها میجگند وپیروز میشوند... کاش جامعه ی سینمای ما به جای پرداختن به دلباختی توخالی جوانان به داستان کودکانی بپردازند که جسم نحیفشان ناتوان میشود... دستای زیبایشان کبود میشود... موهای مواجشان را میتراشند... همه ی این سختیها رابه جای نقاشی گل و درخت،به جای بازی های رنگارنگ میکشند وبازهم لبخند میزنند... مونا بازهم به ما یادآور شد که ما آدم بزرگا فقط هیکل بزرگ میکنیم اما باکوچکترین تلنگر میشکنیم... نمیدونم چی بگم زیباترین جملات دنیا هم درمقابل اسم مونا سر خَم میکنند... نمیدونم چند نفر دیگه مثل مرتضی کوشایی تو ایران ما پیدا میشن که انقدر زیبا بتونن حس وحال آدمای سرطانی رو نشون بدن...
یادمان نرود ایستگاه آخر همگی ما همان جایی است که "مونا" رفت برچسبها: بخاطر مونا, بچه های سرطانی [ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ] [ 12:44 بعد از ظهر ] [ •° طنـ ـ ـ ـاز •° ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |